ترنم جانترنم جان، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره

❤براي قشنگترين زمزمه هستي؛ترنم❤

برنامه تولد

    امسال معني تولد را بيشتر از پارسال فهميدي، پارسال اجازه نمي دادي كلاه سرت كنم و بلد نبودي شمعت را فوت كني ولي خدا را شكر امسال كلاه سرت مي گذاري و فوت كردن را هم آموخته اي و شعر زير را هم مي خواني و مي رقصي و دست مي زني قشنگ شدي، گل شدي، شدي مثل عوسك عزيز من، گل من تولدت مبارك  تولدت مبارك، تولدت مبارك        بيا شمعاتو اوت كن تا صد سال زنده باشي   امسال هم تولدت در ماه رمضان بود. براي همين تصميم گرفتم كيك برايت سفارش بدهم و مثل پارسال به آتليه ببرمت كه متاسفانه عكاست مسافرت بود و به 3/6/91 موكول شد. به خاطر اينكه جديداً عاشق مصاحبه كردن شده اي ب...
1 شهريور 1391

تولدت مبارگ گل نازم

ماه آسماني من، فرشته مهرباني من! چه زيباست با تو بودن، چه زيباست با تو قد كشيدن و زيباتر از همه روزي است كه ترنمت در مدار ذهنم پيچيد و از آن روز ديوانه و عاشقي داري به نام مامان شادي دختر نازم، ترنم قشنگم ؛ دومين سالگرد تولدت مبارك   ...
1 شهريور 1391

آموزش براي دستشويي رفتن

    ٢ هفته توي مرداد ماه، ماماني تعطيلات تابستاني داشت كه فرصت خوبي بود براي با هم بودن و خيلي لذت برديم و توي اين مدت ماماني تلاش كرد قبل از تولد 2 سالگي ات تو را از پوشك بگيرد كه به صورت نيمه موفق به اتمام رسيد. از يك سال و 6 ماهگي كتاب مامان بيا جيش دارم را برايت گرفته بودم و تو تمام شعرهاي آن را حفظي و حتي مفهوم جيش كردن در دستشويي را فهميده اي ولي موقع اجرا به حرفها و قولهاي داده ات عمل نمي كني. دستشويي را با كلي بادكنك، برچسب، و جايزه و عروسك تزيين كردم و حتي رنگ انگشتي گرفتم و با هم در دستشويي نقاشي مي كرديم و از زبان ببر و خرس و موش با تو صحبت مي كردم و به تو جايزه مي دادم ولي با اين حال هنوز جيشت را ...
1 شهريور 1391

مرا ببخش...

فرشته  نازم! مرا ببخش وقتي كه صبحها چشمايت را باز مي كني و من را كنارت نمي بيني؛ بهانه ام را مي گيري و گريه مي كني مادر به فداي ستاره هاي پاك چشمهايت...  مرا ببخش به خاطر اين كه 8 ساعت از آغوش من دوري و فقط تلفني صداي همديگر را مي شنويم... مرا ببخش كه بعضي از وقتها تو در خواب نازي و من صبح زود بدخوابت مي كنم و به خانه ي مامان جون مي برمت... مرا ببخش كه بعضي از شبها خوابت نمي آيد ولي وقتي چشمهاي خسته مرا مي بيني چشمهايت را مي بندي و به زور مي خوابي... مرا ببخش كه بعضي روزها كه خيلي خسته ام و حوصله ندارم سرت داد مي زنم و فكر مي كنم كه نبايد بچگي كني ولي بلافاصله با نگاه معصومت&...
4 مرداد 1391

لاك زدن ناخنت براي اولين بار

28/2/91 وقتي مثل فرشته هاي ناز در خواب بودي ناخن هاي دست و پايت را گرفتم و ناخن هاي پايت را لاك زدم تا ببينم وقتي بيدار مي شوي چه عكس العملي نشان مي دهي! و از ترس اين كه مبادا انگشتهاي دستت را در دهانت كني بي خيال ناخن هاي دستت شدم. فرشته ناز من! مثل هميشه چشمهايت را باز كردي و مرا صدا زدي و به من گفتي:« ايام» گفتم:« سلام گل قشنگم».بوسيدمت و در آغوش گرفتمت. گفتم:« ماماني ناخن هاي پايت را ديدي؟» به ناخنهايت نگاه گردي و گفتي:«اُ...» و برايت توضيح دادم وقتي خواب بودي ناخنهايت را لاك زدم. ناخنهاي دستت را هم نشان دادي و گفتي:« ناخن دات» و گفتم:« ماماني نمي شه ناخن دستت ...
4 مرداد 1391

كوتاهي موهايت براي اولين بار در آرايشگاه عروسك

نازنينم! ديروز (24/4/91) براي اولين بار تصميم گرفتم به آرايشگاه ببرمت و موهايت را كوتاه كنم، تا به حال خودم چتري هايت و چند سانت از موهاي سرت را كوتاه كرده بودم. برايت توضيح دادم كه مي خواهيم برويم آرايشگاه خاله مداد( خاله ندا) تا موهايت را قيچي كند و تو هم با رضايت كامل گفتي :«بيم مامان» اصلاً فكرش را نمي كردم آين قدر همكاري كني فقط وقتي برايت پيش بند بست كمي با بغض به من نگاه كردي و با پاشيدن آب روي سرت آرام شدي. و مي گفتي:« داره بارون مياد» روي صندلي كم كم چشمهايت را بستي و خوابت گرفته بود و خاله ندا هم مدام تو را مي بوسيد و قربون صدقه ات مي رفت. چون زمينه اش را از قبل داشتي و خودم هم موهايت را كوتاه كر...
4 مرداد 1391

سخنراني هاي زير 2 سال

كو چولوي مامان! خدا را شكر كه ديگه با خوردن قطره آهن ريسه نميري و دل ماماني را نمي لرزاني. فكر كنم آهنت پايين بوده است . بهترين بهترينم! دوست دارم سخنراني هاي زير 2 سالت را در وبلاگت بنويسم تا فردا روز وقتي در مورد كودكي ات ازمن سوال كردي چيزي از قلم نيفتاده باشد. 1- دلم درد مي كنه آب جوش نبات بده دلم خوب شه. 2-حالم خوب نيست. 3- مامان شادي رو ديس دارم. مامان شادي بيا.(وقتي بابايي به شوخي مرا اذيت مي كند تو مي گويي:« مامان شادي رو اذت نكن» و سپس مي آيي كنارم و مي گويي مامان بكشش، بابا مسعود رو دوست ندارم؛ ندارم را خيلي آهسته مي گويي تا بابا نفهمد)  3- چايي آوردم بخور خوب 4- شر...
26 تير 1391

دلم براي آغوشت تنگ شده...

فرشته كوچك آرزوهايم! نمي دانم چرا اين قدر عجيب به من وابسته شده اي به طوري كه هرروز صبح با ديدن جاي خالي من شروع به گريه مي كني و مي گويي :« مامان شاديم كوش؟ مامان شاديم رفت؟ مامان شاديمو مي خوام، اين بالشتشه، نخوابيد روش، مامان شادي بيا بخوابيم» و تا  دو ساعت بعد از بيدار شدنت مدام بهانه ام را مي گيري و وقتي از سركار به خانه مي آيم چندين بار حدود 5 دقيقه دستانت را دور گردنم مي آويزي بويم مي كني و مرا مي بوسي و آن قدر فشارم مي دهي كه انگار سالهاست از تو دورم و حتي تا آشپزخانه كه مي روم دنبالم مي گردي كه مبادا تنهايت بگذارم و مدام مي گويي: «مامان شاديمو ديس دارم» و جالب اينجاست كه كارهاي...
25 تير 1391

وقتي تو گريه مي كني...

  چهارشنبه(14/4/91) وقتي از سركار آمدم خانه مامان جون ديدم مامان جون خيلي ناراحته و برام تعريف كرد كه داشتي مي رقصيدي و ناگهان پايت به زانوي دايي جان خورده است و از شدت درد گريه كردي و ريسه رفتي و خيلي طول كشيده تا نفست بالا بيايد و سياه شده بودي و دست و پا مي زدي و مامان جون هل كرده و يكسره جيغ مي كشيده است( ناگفته نماند قبلاً هم ريسه مي رفتي ولي خيلي كم و زود نفست بالا مي آمد البته در اين زمينه به خانواده پدري ات رفته اي چون آنها هم بچه بودند مثل تو هنگام گريه گاهي وقتها ريسه مي رفتند) خلاصه از آنروز تا شنبه روزي يك بار و به مدت 20 ثانيه ريسه رفتي ولي شديدتر از ماههاي قبل به طوري كه آن قدر باسنت رافشار مي دادم و در ص...
19 تير 1391

شيرين زباني هايت منو كشته...

  بوی بهشت می شنوم از صدای تو              نازک تر از گل است گل گونه های تو ای در طنین نبض تو آهنگ قلب من                ای بوی هرچه گل نفس آشنای تو گل نازم! قربونت برم كه 15 تا شعر (به صورت نيمه تمام)بلدي و مي توني تا شماره 8 بشماري؛ حدوداً 2 هفته مي باشد كه مفهوم بله و نه را فهميده اي. وقتي مرخصي مي گيرم و كنارت مي مانم و در آخر روز ازت مي پرسم«بهت خوش گذشت مامان پيشت بود؟»جواب مي دهي «آيه» - مامان فردا بره اداره؟» مي گي:&la...
27 خرداد 1391