ترنم جانترنم جان، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره

❤براي قشنگترين زمزمه هستي؛ترنم❤

حس قشنگت به قوي بادي

  ا حساس تو چون طراوت باران است      بر زخم شكوفه هاي گل درمان است   هر وقت كه در هواي تو مي چرخم       انگار نفس كشيدنم آسان است     قربونت برم كه از قويت خوشت آمده و همش مي گي منو ببريد استخر ...
12 خرداد 1392

پنج شنبه قشنگ ما...

  پنج شنبه 2/3/92 چرخت را برداشتيم و با هم به دندانپزشكي رفتيم. عزيزم،در محوطه آنجا مشغول تمرين براي پا زدن شدي  و يه كوچولو ياد گرفتي پا بزني ، من عاشق پشتكارتم  عشق مامان و ژستهاي قشنگش بعد از ظهر به مناسبت خريدن كادو براي بابا و بابا جون 3 تايي رفتيم بيرون، نزديك بازار چشمت خورد به بلال فروش و هوس بلال كردي. اين هم اولين بلالي كه تا به حال خوردي.         نوش جانت اين قدر خوشت آمده بود كه دوباره مي خواستي، ومن هم از ترس اين كه دلت درد نگيرد برايت بستني خريدم،  كلي با ما قايم موشك بازي كردي و ب...
5 خرداد 1392

با تو خوشبختم هر لحظه

  كنار تو چه آرومم ، چه خوبه من تو رو دارم همه دلواپسي ها رو به دست باد مي سپارم چه خوبه خنده هاي تو شده مهمون اين خونه نفس هاي پر از عشقت، شده با من يه همخونه  كنارم هستي و عشقم، تويي شاخه گل نازم  تو وقتي با مني انگار، پر از شوق يه پروازم قدم برداشتنت با من، ميشه معناي خوشبختي با تو آروم آرومم نمي ترسم من از سختي تو دنياي من اين يعني، همون دوست داشتن محضه چقدر اين زندگي خوبه با تو خوشبختم هر لحظه ...
22 ارديبهشت 1392

سال نو پيشاپيش مبارك

     از گريبان تو صبح صادق مي گشايد پر و بال تو گل سرخ مني تو گل ياسمني تو چنان شبنم پاك سحري نه، از آن پاكتري تو بهاري نه، بهاران از توست از تو مي گيرد وام هر بهاري اين همه زيبايي را هوس باغ و بهارانم نيست اي بهين باغ و بهارانم تو     ...
23 اسفند 1391

عاشقتم وقتي...

  عاشقتم وقتي مي خواي بخوابي مي گي:« دلم مي خواد وقتي كه از خواب بيدار مي شم چشام تو رو ببينه، ببينم تو پيشم خوابيدي، بگو سركار نميرم، بگو پيشم مي موني... »و من ديوانه وار اشك در چشمانم حلقه مي زند. عاشقتم وقتي مي گي:«سلام مامانم، سلام سلطان من، سلام عشق من...خسته نباشي.» عاشقتم وقتی كه دلتنگم مي شوي مرا محکم در آغوش مي گيري و می بوسی و مي گي:« اي خدا، دور دور، خدا» وقتي مي گم دور دور يعني چه؟ مي گي:«يعني عاشقتم»   عاشقتم وقتي كه با ته مداد رنگي هايت مثلاً گريمم مي كني و مي گي:« واي چقدر خوشگل شدي.» عاشقتم وقتي كه مجري مي شوي و بلندگويت را در دست مي گير...
23 اسفند 1391

ترنم در لباس مامان

  انگشتانم را گره مي زنم به پنجره طلاي موهايت حاجت نمي خواهم از تو بگذار فقط در آيينه كاري هاي تن ات  هزاران بار خودم را پيدا كنم فداي مهربانيت،كه وقتي بهت مي گم:«ترنم چقدر رنگ مو هايت قشنگ است» فوري بوسم مي كني و مي گي:«موهاي طلاي ام را بهت مي دم و تو هم به من موي قهوه اي بده» الهي قربونت برم كه از بس كه عكس انداخته ام خيلي خسته شده اي و با گريه و التماس مي گي:«مامان بسه، لباسهامو در بيار و بعدش بهم آب بده» ...
23 اسفند 1391

ماهي قرمز كوچك من...

وقتي به تو فكر مي كنم تمام انديشه هايم گنگ مي شود و تو آن ماهي قرمز زيبايي كه نزديك عيد ز دريا گريزان و مهمان تنگ مي شود و اين چنين درون ذهن من شناوري وغوطه مي خوري و موج مي زني تو ...  همان ماهي - قرمز كوچك -تنگ افكار مني كه با تمام حجم كوچكت درون ذهن من جا نمي شوي به ناچار، بايد به خانه دلم روي كه وسعتش به قدر مشت بسته ام و گاه به وسعت تمام عشق تو زياد مي شود ...
22 اسفند 1391