خدا... خدا... خدا... قربونش برم
ديروز دلم نيامد سر كار بروم و دوست داشتم پيشت بمانم؛ هر چه نوزاديت اذيتم كردي ولي خدا را شكر هم اكنون از مودب بودنت و هم چنين از حرف گوش كردنت لذت مي برم. فرشته نازم! ديروز كپي بچگي هاي خودم شده بودي هر چه نگاهت مي كردم سير نمي شدم علي الخصوص وقتي مامان خطابم مي كردي مي خواستم بخورمت. قربونت برم كه ماشاءالله دقتت خيلي زياده، ديشب غلط گير را برداشته بودي و خشهاي بند لباس را مي گرفتي، نمي دانم اين كار را از كي ياد گرفته بودي شايد ديده بودي كه بابا با غلط گيرخشهاي يخچال را گرفته است. اتفاقي روي تخته نقاشي ات شكل سرسره را كشيدي حتي پله هاي آن را و با خوشحالي تمام فرياد زد...
نویسنده :
مامان شادي
11:21






