ترنم جانترنم جان، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره

❤براي قشنگترين زمزمه هستي؛ترنم❤

حرفهاي شيرين تر از عسل(5)

عاشق ظرف شستن صندلي كوچكت را زير پايت مي گذاري و ليوانهاي شسته شده در خانه مامان جون را دوباره مي شويي و مي گي:«مامان جون تو برو استراحت كن تا من كارم تمام شود، بابا جون صداش كن بياد پيشت بشينه»   خدا كنه كه بزرگ شوي همينطور كاري باشي     مسواك زدن در هنگام خواب مامان:« برو دندانهايت را مسواك بزن» ترنم:« مسواك ، نه ...نه...نه» مامان:«چرا؟» ترنم:« چون اگه مسواك بزنم ديگه هيچي نمي تونم بخورم»       ...
28 آبان 1392

يك روز پاييزي با دخترم

پاييزم و با تو از بهارم سرشار دستان مرا بگير و محكم بفشار  من عاشق بوسيدن  و هرم نفست دردانه من، قدم به چشمم بگذار شاعر: مامان شادي     وقتي جارو را از رفتگر پارك گرفتم تا عكس بندازي باخجالت مي گفتي:«مامان بهش نگو»                       چقدر خوش گذشت ...
28 آبان 1392

روز تاسوعا

عالم همه قطره و دریاست حسین خوبان همه بنده و مولاست حسین ترسم که شفاعت کند از قاتل خویش از بس که کرم دارد و آقاست حسین                         ...
28 آبان 1392

نفسم دوستت دارم

    ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﻢ،  ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯼ ﻧﻔﺴﻢ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ، ﯾﺎ ﻧﻔﺴﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯼ ﺗﻮ؟!!!  ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﻢ، ﭼﻮﻥ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻧﻔﺲ ﻣﯿﮑﺸﻢ ﯾﺎ ﻧﻔﺲ ﻣﯿﮑﺸﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺪﺍﺭﻡ؟!!! ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﻢ، ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺗﻮﺳﺖ ﯾﺎ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺩﻭﺳﺖﺩﺍﺷﺘﻦ ﺗﻮ، ﺯﻧﺪﮔﯿمه؟!!! ﺗﻨﻬﺎ ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ   ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﺖ ﻟﺤﻈﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﯼﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺳﺎﺯﺩ ﻭ ﻋﺸﻘﺖ ﺫﺭﻩ ﺫﺭﻩ ﺫﺭﻩ ﯼ ﻭﺟﻮﺩﻡ ﺭﺍ   ...
27 آبان 1392

زيارت امام رضا(ع) براي اولين بار

در دیده تمنّای رضا را دارم در سینه محبّت شما را دارم در هر سفری که مشهدت می آیم احساس بهشت با صفا را دارم   ترنم در رستوران قطار الهي قربونت بروم كه در سجده نماز جماعت خوابت برده است ترنم در قطار با كلاه خوشكلي كه از مشهد برايش خريدم اين هم عكس زيارتي ات كه اصلاً از كارشان راضي نبودم   ترنم جان،در سن  2 سال و 2 ماه و 18 روزگي براي اولين بار، به پاپوسي آقا امام رضا(ع) مشرف شد. اگر برات تعريف كنم كه آقا چه طور ما را طلبيد باورت نمي شود! چكار كنم كه به واسطه جدت، پدرش لطف فراوان به ما دارد.   «زيارتت ...
26 آبان 1392

وقتي مادر ميشي...

وقتی مادر میشی فارغ از همه کارهای دنیا یه آدم دیگه میشی… ميشي فرشته نجات! فرشته نگهبان! خیلی راحت بی خوابی رو تحمل میکنی و کوچولوی نازنینت رو راه میبری تا دل درد یادش بره و خوابش ببره و همون طور تو بغلت نگه میداری تا مبادا بیدار بشه، شبي 3 الي 4 بار بيدار مي شي تا مبادا پتو از روي نازدونه ات كنار رفته باشه        اگه بچت عطسه يا سرفه کنه دنیا رو سرت خراب میشه و آرزو مي كني اي كاش خودت عطسه و سرفه مي كردي، صد بار دست و پاش را چك مي كني كه مبادا تب داشته باشه،  تلخ ترین اتفاق دنیا ميشه بیماری کودکت؛ اونقدر که به خاطر چند ثانیه بند اومدن نفسش ساعتها گریه کنی و نتونی جلوی سرازیر شدن اشکهات رو بگ...
13 آبان 1392