ترنم جانترنم جان، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره

❤براي قشنگترين زمزمه هستي؛ترنم❤

اولين شينيون و رفتن به عروسي

در 2 سال و اا ماه و 22 روزگي ات، براي عروسي پسر عمه بابات، با هم رفتيم آرايشگاه و مثل پرنسس ها نشستي و بدون اين كه آخ و اوخ كني براي اولين بار موهايت را شينيون كردي، وقتي آرايشگر گيره ها را در موهايت فرو مي برد من به جاي تو دردم مي گرفت، آخه ما دو روح در يك جسم هستيم  الهي بميرم كه قشنگ چشمهايت را مي بستي تا برايت تافت بزنند مثل يك تكه ماه شده بودي، بردمت آتليه و سپس رفتيم عروسي، آن قدر خسته شدي كه در ماشين خوابت برد و من با بدبختي تمام تو را بغل كردم و از پله ها بالا رفتم، باز هم مي خواستي بخوابي و كمي نق نق كردي، تا اين كه با ديدن بچه ها سرحال شدي و همش مي گفتي :« مامان بيا بريم برقصيم». كلي بدو بدو كردي، براي خ...
6 شهريور 1392

تولدت مبارك

بازم شادی و بوسه گلهای سرخ و میخک میگن کهنه نمی شه تولدت مبارک تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا وجود پاکت اومد تو جمع خلوت ما تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز از آسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا یک کیک خیلی خوش طعم با چند تا شمع روشن یکی از طرف تو یکی از طرف من الهی که هزار سال همین جشنو بگیریم به خاطر وجودت به افتخار بودن تو این روز پر از عشق تو با خنده شکفتی با یه گریه ساده به دنیا بله گفتی واسه تولد تو باید دنیا رو آورد ستاره رو سرت ریخت تو رو به آسمون برد تولدت عزیزم پر از ستاره بارون پر از بادکنک و شوق پر از آیینه و شمعدون ...
29 مرداد 1392

سالروز تولد مامان

شب تولد مامان رفتيم پارك بسيج و كلي بازي كردي و روز تولدم رفتيم چشمه اعلاء و به بابا مي گفتي:« امروز تولد عشقه، پول بهم بده براش يه لباس دكمه دار بخرم كادوش كنم بهش بدم، مامانم منو آورده اينجا خاكبازي كنم » هر كاري كه دلت خواست كردي، خاكبازي، پرتاب سنگ، آب بازي، سرت را مي انداختي پايين و بدون توجه به ما براي خودت مي رفتي پارك . شب هم رفتيم آب گرم رينه  و آنجا خانه اي گرفتيم و سپس در راه برگشت دوباره به چشمه اعلاء آمديم و آنجا با كيانا و عسل دوست شدي و از آنها جدا نمي شدي.( عاشق دوست شدن با دخترهاي بزرگ تر از خودت هستي) و با آن سينه خرابت، پاهايت را در آب سرد كردي و با آنها آب بازي كردي.     چشمه اعلاء ...
28 مرداد 1392

سالروز تولد 3 سالگی

ديروز سالروز تولدت بود. از ساعت 5:15 صبح شروع كردي به سرفه كردن و بين خواب و بيداري تكه اي از موهاي مرا در دستانت گرفته بودي و مطابق معمول به صورتت مي ماليدي. تا اين كه موبايلم زنگ خورد و فهميدي كه مي خواهم سر كار بروم. بيدار شدي، بغض عجيبي گلويت را فشرد حتي دايي جان كه عاشقش هستي هم نتوانست ساكتت كند و گفتي:« نمي خوام سر كار بري، پيشم بمون، اگه بري من غصه مي خورم.» از حرفهايت ناراحت شدم و چون روز تولدت بود گفتم:« كار فداي سرت، پيشت مي مانم» و با خيال راحت تا ساعت 10:30 صبح خوابيدي  وقتي بيدار شدي گفتي:« گود مرنينگ» عاشق زبان انگليسي هستي  و همش ازم سوال مي كني، شب بخير چي مي شه، روز بخير چي مي ش...
28 مرداد 1392